|
می ترسم از صدا که صدا عاشقت بشود
این سوت کوچه گرد رها عاشقت بشود
گفتم به باد بگویم تو را ... نه ،ترسیدم
این گردباد سر به هوا عاشقت بشود
پوشیده ای سفید ، کجا سبز من ؟ نکند
نار و ترنج باغ صفا عاشقت بشود
بگذار دل به دل غنچه ها ولی نگذار
پروانه های خانه ی ما عاشقت بشود
حالا تو گوش کن به غمم شهربانو تا
در قصه هام شاه و گدا عاشقت بشود
بالا نگاه نکن آفتاب لایق نیست
می ترسم آن بلند بلا عاشقت بشود
مال منی تو ، چنان مال من که می ترسم
حتی خدا نکرده ، خدا عاشقت بشود
خورشید قصه ی مادربزرگ یادت هست ؟
خورشیدمی تو ، ماه چرا عاشقت بشود
وقتی نشسته این همه خاکی به پای غمت
باز این گدای بی سر و پا عاشقت بشود ؟
عمری ست گوش به زنگم ، چرا ؟ ... که نگذارم
حتی درنگ ثانیه ها عاشقت بشود
این شعر ، اوست ، خود او ، به عمد ناموزون
تا تو ، توی مخاطب او ، عاشقش نشوی
(دکتر محمدحسین بهرامیان)

|